![]() |
![]() |
|
عجب دنیای داریم ما، مثل برق و باد داره مگذره و آدمهایی رو که دوسشون داریمو ازمون میگیره. اینجا غروب نازنین دنیا دروغ نازنین نازنین.... بخواب آروم .... بخواب زیبا نازنین .... چه آروم و چه سریع رفتی .... کاش چشمای زیبات یک بار دیگه میخندیدند .... کاش دوباره میشد لبخند زیبات رو دید .... کاش اون شب نرفته بودی بیرون.... و کاش اون شب اون راننده مست نبود .... کاش کاش و اما کاش ... نازنین ما هم رفت به یه خواب ابدی .... و هیچ شاه زاده ای نمیتونه اون رو از خواب بیدار کنه .. و عمو سعید همیشه در حسرت دیدن دخترش خواهد موند... راحت بخواب نازنین جان... جوان، زیبا و نازنین .... برای همیشه خدانگهدارت ... به خدا سلام مارو برسون .... و دیدار به قیامت ....
|
|
+ نوشته شده در
87/07/14ساعت 8:59 توسط ترانه |
|
|
مریم عزیزم ...
تولد مبارک ... امیدوارم سال اینده همه در کنار هم تولد قشنگتو جشن بگیریم ... دوستدار تو ... این ترانه هم تقدیم به تو که نازنینی ....
|
|
+ نوشته شده در
86/11/14ساعت 7:45 توسط ترانه |
|
|
یه سال گذشت ...
ولی انگار ۲ یا ۳ ماه پیش بود ... یک سال پیش در چنین روزی من ایران رو به مقصد امریکا ترک کردم ... یه شب گرم از ایران خارج شدم و یه عصر خیلی سرد وارد اینجا شدم ... یه شب پاییزی بغض توی گلوم موند ... رفتم که ۳ ماهه برگردم ولی ... خیلی این ۱ سال زود گذشت ... اصلا باورم نمیشه من، اینجا ... عین برق و باد گذشت ... ولی آدم که یه جا موندگار میشه، همه چیز براش عادی میشه ... آدم هاش ... خیابون هاش ... درو دیوارش .... اونوقت یه حسی پیدا میکنه که انگار همیشه اینجا بوده ... یا انگار اینجا به دنیا اومده ... ولی همیشه دلتنگه ... نه اشتباه نکن غربزده نشدم فقط به اینجا عادت کردم... هنوزم قلبم مبتپه برای خانوادم و دوستام ... هنوز دلم پیشه تو هست، آرزوی بودن تو آغوشت و بوییدن عطرت (مامان) ... هنوز آغوشی امن تر از آغوشتون پیدا نکردم (داداشام) ... هنوز وقتی به عکس بچگیمون نگاه میکنم بغضم میگیره ... هنوز دلم میخواد همه که خوابن بشینم باهات درد دل کنم (زینب)... هنوز دلم پر میزنه برای خلوت و شطنت های سه نفریمون (من و عطیه و مریم ) ... هنوز دلتنگه دوستامم، بی ریا، باصفا که از هر کدوم یه خاطره قشنگ دارم (سمیرا، غزال، مریم، مهناز خانم، ملیحه، سیمین، فاطمه، ناهید، آمنه، هدا، مرضیه ،فرناز،زهرا، شقایق، سارا، سمانه، مریم، زینب، اکرم، دوستای گنبد، آنا، دانشکده خبر، دانشگاه چاپ همه و همه ... هنوز دلم میخواد بشنوم خانم عتیق صدام میکنن یا عکس: مرضیه عتیق یا آقای برزویه عکسامو بررسی کنه ... چی بگم زندگی دیگه ... اینجا هم برای خودش دنیای عجیب و غریبیه ... کلی مسافرت میری و کلی چیز میبینی... راستی اینجا هم عتیق پلو شدم ... پاتو از این ایالت میزاری توی یه ایالت دیگه میبینی که کلی باهم فرق دارن... خیالوناش، آدم هاش و حتی قوانینش... خلاصه دنیای هزار رنگیه... ولی آسمونش همچنان آبیه ... در باغ « بی برگی » زادم و از چشمه « ایمان » سیراب شدم. و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم. و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم. و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم. و از « دانش » ، طعامم دادند. و از « شعر » ، شرابم نوشاندند. و از « مهر » نوازشم کردند. و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم. و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم. و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم. ********* هیچ بودی ... برگرفته از کتاب "یک ، جلوش تا بی نهایت صفرها " .
|
|
+ نوشته شده در
86/07/20ساعت 17:20 توسط ترانه |
|
|
عطیه ی خوبم تولدت مبارک .... یادته پارسال ... یادته هرسه با هم بودیم ... حالا باید هرکدوم از راه دور تولدت رو جشن بگیریم ... خیلی دوست دارم بیشتر از یه خواهر ... در آن پر شور لحظه ... دل من با چه اصراري ترا خواست، و من ميدانم چرا خواست، و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده كه نامش عمر و دنياست ، اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست . *** . چشم هاي ما پر از تفسير ماه زنده بومي، شب درون آستين هامان. *** مي گذشتيم از ميان آبكندي خشك. از كلام سبزه زاران گوش ها سر شار، كوله بار از انعكاس شهر هاي دور. منطق زبر زمين در زير پا جاري. *** زير دندان هاي ما طعم فراغت جابجا مي شد. پاي پوش ما كه از جنس نبوت بود ما را با نسيمي از زمين مي كند. چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان مي برد. هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر. هر تكان دست ما با جنبش يك بال مجذوب سحر مي خواند. جيب هاي ما صداي جيك جيك صبح هاي كودكي مي داد. ما گروه عاشقان بوديم و راه ما از كنار قريه هاي آشنا با فقر تا صفاي بيكران مي رفت. *** بر فراز آبگيري خود بخود سرها همه خم شد: روي صورت هاي ما تبخير مي شد شب و صداي دوست مي آمد به گوش دوست. *****
|
|
+ نوشته شده در
86/07/10ساعت 8:37 توسط ترانه |
|
|
سلام، اول کلام ... ماه رمضان مبارک... دعا یادتوتن نره .... لطفا جالبه بری توی یه کنفرانس خبری شرکت کنی ( کنفرانس خبری زنان عکاس دنیا) کلی عکاس ببینی که همه میگن به عکاسهای خبری زیاد بها داده نمیشه، کلی تجربه کسب کنی.. اونوقت بیان تورو معرفی کنن به عنوان یه عکاس جوون از یه کشوری مثل ایران ( که زیاد باهاش میونه خوبی ندارن) و بهت بورسیه بدن، عکستو توی بروشورشون چاپ کنن توی سایت هم اسمتو و عکستو بزارن.....و کلی تشویقت کنن....!!! حس خیلی خوبی بود ..... راستی دوربینت رو هم مجانی تمیز کنن!! من توی سایت ....
در محل کنفرانس و نمایشگاه عکس... من و دو رییس NPPA
من در حال گرفتن بورسیه ....
این هم کمی از نمای شهر آستین (Austin) تگزاس .... بیخانمان های شهر .... کل روز کنار خیابون هستن ...
مجلس سنا در پایتخت تگزاس ...Austin
هتل محل کنفرانس ...
این هم خلاصه کوتاهی از سفر من به تگزاس... راستی من اونجا نه کابوی دیدم نه اسب سوار !!!
کلام آخر ... دعا یادتون نره .. و آهنگ و قالب وب رو هم به تقلید از دوست خوبم علی (مشکی پوش کوچک) گذاشتم.. |
|
+ نوشته شده در
86/06/27ساعت 19:35 توسط ترانه |
|
|
سلام به همه ....
ممنونم خیلی ها بهم لطف داشتن .... من بعد از مدت ها فرست (بله فرصت درسته حواس که نمیذارن ...) پیدا کرم تا بلاگفا رو چک کنم ..... ممنون از همه دوستانم.... خیلی دوستون دارم ... .................................................................................... ولی نمیدونم چرا وقتی یکی یه چیزی مینویسه بعضی ها تعبیر بد میکنن و هرچی دلشون میخواد میگن ( ۳ دوستی که با اسم مستعار نظر گذاشتن)... من ترانه (به اسم شناسنامه ای مرضیه) به همه دوستان و آشنایان اعلام میکنم که من در اینجا (آمریکا) عاشق هیچ کسی نشدم و از هیچ آدمی خوشم نیومده و متنی رو هم که نوشتم ربطی به عشق و عاشقی و دوست داشتن نداره، متن من مربوط به آدم خودخواهی بود که من بهش اعتماد کردم و اعتمادم توی غربت خیلی بچه گانه و زود بود و درحال حاضر هیچ علاقه ای به اون آدم ندارم و نخواهم داشت در واقع مسئله مهمی نبوده و کاملا از زندگی من حذف شده .... ................................................................................. کاش آدم ها بدون نقاب ،یا بدون تکرار اسم آدم یا بدون اسم مستعار رو در ور حرف هاشون رو میزدن.... زندگی غریبیست نازنین...
|
|
+ نوشته شده در
86/05/22ساعت 7:47 توسط ترانه |
|
|
اول اولا :
ممنون از همه دوستان خوبم ... .................... و بعد اولا : میدونم که دیر میکنم همیشه ... پس بهانه نمیارم ... خوب ولی ... کلاسام شروع شده و اصلا وقت سر خاروندم هم ندارم پس اگه دیرتر از همیشه به روز کردم ببخشید ... ................................ دوما: یه بار دیگه اشتباه کردم ... داشتم از چاله میافتادم تو چاه ... اعتماد زیادی اون هم تو غربت مشکل سازه، دروغ همه جا هست ... خب خدارو شکر زود حل شد ... یکم برام گرون تموم شد ولی حل شد ... بخیر گذشت ... ولی به قول یکی این نیز بگذرد ...... .................................... سوما: تا حالا شده اون سر دنیا باشین وارد دفتر رییس دانشگاه بشین یه دفعه یکی براتون آشنا باشه؟؟؟ میرین جلو میبینین یه بنده خداست که شبیه یکی از همکارای قدیمیتونه ... بعد اینقدر نگاهش کنین که بیاد بهتون بگه : "من شمارو میشناسم؟" هرکدوم از دوستان آقای کافی رو دید لطفا بهش بگه که یه بدل برابر اصل اینجا داره که با خودش مو نمیزنه ... جالبه نه ؟؟؟؟ ................................ و اما آخرا: عکس های پایین رو ببینید بدک نیستن ... مال پت اداپشنه (به فرزندی قبول کردن حیوانات) ... این از همونیه که گفتم تا حالا شده ببینید یکی دوستشو به خاطر سگش یا گربش از زندگیش خارج کنه ؟؟؟..... اخه این موجود دوپا به این حیوون های بیچاره هم رحم نمیکه چه برسه به آدمیزادش... ........................................
این هم سگ تامو جری .... سگ به این بزرگی من ندیده بودم ..
در اولین فرست عکس ها رو کامل میکنم...
.
|
|
+ نوشته شده در
86/03/20ساعت 10:37 توسط ترانه |
|
|
وقتی آدم دوره ... وقتی آدم خیلی با سرزمین مادریش فاصله داره ... اتفاق های عجیبی هم براش می افته ... و اتفاق های عجیب تری رو هم میبینه و میشنوه ... غذاهای عجیبی هم میخوره ... نوشیدنی های عجیب تری رو هم می نوشه ... جلل خالق (یا جل الخالق) .. موجود دو پا ...؟!؟!؟! تا حالا شده در صندوق عقب ماشین ون با شدت بخوره توی صورتتون بعد برین دکتر ویزیت دکتر بشه ۱۰۰۰ دلار ؟؟؟ یا شده یه نفر کلی براتون اینگیلیسی حرف بزنه و شما یک کلمش رو هم نفهمین در حالی که خودتون رو استاد زبان اینگیلیسی میدونستین ؟؟؟ و یا تا حالا شده دو بار امتحان تافل بدین و هر دو بار یک نمره نه یکی کمتر نه یکی بیشتر بارین ؟؟؟ یا شده که ببینین یکی دوستشو به خاطر سگش و یا گربش از زندگیش خارج کنه ؟؟؟ تا حالا شده تو رستوران لای ساندویچ مرغتون پسته و پنیر گذاشته باشن ؟؟؟ تا حالا شده سر سفرتون جینجر رو بپزین و جزو غذاهاتون باشه ؟؟؟ یا آواکادو رو توی سالاد فصل خورد کنین و بخورین ؟؟؟ یا اصلا شده سبزی خوردنتون جعفری، گیشنیز، تربچه، پیازچه و اسفناج باشه ؟؟؟ تا حالا شده آب گوجه فرنگی یا وی ۸ ( شامل آب گوجه + آب هویج + آب جعفری + ...) جزو محبوب ترین نوشیدنی هاتون باشه ؟؟؟ یا توی رستوران که نشستین آب گرفروت به جای نوشابه با غذاتون بخورین ؟؟؟ خلاصه ... شده دانشجو باشین و بتونین از همه امکانات دانشگاه مفتی بهره ببرین حتی زمین گلف یا زمین تنیس و توی رستوران ها هم ۱۰ درصد تخفیف بگیرین ؟؟؟ شده ببینی وقتی یکی یه خلاف رانندگی میکنه یه دفعه ۵ تا ماشین پلیس سر برسه ؟؟؟ یا دیدین که سر بعضی چهارراه ها سه یا چهار تا جایگاه بنزین خلوت (که توی هر کدوم ۲۴ تا پمپ بنزین باشه و یک نفر هم اونجارو اداره کنه! ) باشه که شما گیج بشین توی کدوم برین ؟؟؟ و توی بنگاه های ماشین بیش از ۵۰۰ تا ماشین برای فروش گذاشته باشن و هیچ حصاری هم دورش نداشته باشه ؟؟؟ و خیلی چیز های دیگه که یادم نمیاد ... راستشو بخواهین همه این ها برای من خیلی عجیب بوده و شخص خود بنده قبلا با این گونه موارد برخوردی نداشتم ... شاید بعضی از دوستان دیده باشن ... به قول خارجی ها : وات اِور (انی وی ز)، آی دونت نو .... به حق چیز های ندیده ... نشنیده ... و جاهای نرفته ... |
|
+ نوشته شده در
86/02/30ساعت 8:51 توسط ترانه |
|
|
وای خدای من ...
دارم وارد میدان میشم .... درس ،دانشگاه ،کار ،زندگی جدید اون هم تو محیط جدید .... وای تنهایی باید از پس این زندگی بر بیام .... مستقل بودن هم کار یکم سختی ها ...!! ولی تولد دوبارم خیلی خوبه ... خیلی دوسش دارم ... حس یه دختر بچه ۱۷ ساله رو دارم که میخواد بال بزنه بره تا اون طرف ابرها ... و او ( خدا) را حس میکنم در تمام لحظاتم ... باز هم و همیشه توکل به او ... سایه شدم و صدا کردم سايه شدم، و صدا كردم: ............................................ دوست عزیز و خوبم .... واژه دوست واژه ای که برای من مقدسه و تو برای من مقدسی ... تو یکی از بهترین دوستام بودی و هستی و خواهی بود ... دوست خیلی خوبم تولدت مبارک... سمیرای عزیز تولدت مبارک ....
|
|
+ نوشته شده در
86/02/19ساعت 7:34 توسط ترانه |
|
|
بیست و چند سال پیش ساعت ۷ صبح روز چهارشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۵۹ دختری با موهای فرفری سیاه در بیمارستان فاطمه الزهرا به دنیا آمد.
اسمش رو گذاشتن مرضیه (ترانه) ! این دختر بزرگ و بزرگ و بزرگتر شد ... رفت مدرسه، رفت دانشگاه، رفت سر کار، رفت خارج ... از خانواده ای که دوستشون داشت، عاشقشون بود دور شد ... آدمهای مختلفی رو تو زندگیش دید ... کلی تجربه کسب کرد ... بهترین دوستاشو توی خانواده و دانشگاه انتخاب کرد که درست ترین انتخابش بود .... عاشق شد ! دید اشتباه کرده ... اعتماد کرد! دید اشتباه کرده ... دوست پیدا کرد! دید اشتباهی پیدا کرده ... تا اینکه یه کم عاقل شد ... اونهم نه زیاد یه کم ..! حالا تولدشه بعد از اینهمه اتفاق که توی زندگیش افتاده .... و اونهمه تلخی هایی که روزهای تولدش داشته ... حالا تصمیم میگیره ... تصمیم میگیره که زندگیشو تغییر بده ... تصمیم میگیره تمام خاطره های بد، دوست های بد و شکست ها گذشته رو بذاره پشت در ... حالا یه آدم جدیده ... تنهایی میخواد پیش بره، تنهای تنها ... یه فکر آزاد داره، یه روح رها ... و تنها توکلش هم به خدا هست ... به نام او (خدا) یک زندگی جدید شروع شد ... یک تولد دوباره ... خداوندا تو تنها یار و یاورم هستی و پناهی نیست غیر از درگاه مقدست و به درگاه مقدست متوسل میشم و میگویم الهی به امید تو ..... تو باش پشت و پناهم و همه چیزم ... یا علی ... |
|
+ نوشته شده در
86/02/03ساعت 21:43 توسط ترانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آوار آزاد سهراب سپهری مهدی اخوان ثالث فروغ فرخزاد فریدون مشیری دوربین دات نت آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|